تبليغاتX
harfeman

harfeman

اينا حرفاي منه كه ازامروز ميخوام اينجاثبتش كنم

این هفته

این هفته اصلا شروع خوبی نداشت نمیدونم چرا بایه دلتنگی تمام شروع شد شاید چون چندروز خونه بودم شاید چون استرس داشتم که اگر مدیرمون گفت چرا چهارشنبه رو اومدی وبرگشتی چی بگم نمیدونم درکل ادم ریلکسی نیستم و استرس زیادی دارم شاید هم چون چندروز درکنار پسرک بودم و دوباره اومدن سرکار برام سخت شده بود نمیدونم

 

اما اینو میدونم هنوزم دلتنگم فردارو سر کار نمیام طبق صبحتی که بااقای مدیر کرد سه شنبه هار نمیخوام بیام البته اگر بازی درنیاره

خیلی دلم ازادما گرفته نفرین نمیکنم چون انقدر دلم شکسته که اگر دهن باز کنم اشخاص مورد نظر به اتیش کشیده میشن

خدایا چرا ادمهات ازتیکه انداختن لذت میبرن چرا خوششون میاد روز اعصاب دیگران راه برن مگه ازروح خودت تووجود ماندمیدی خوب این خلق وخوی محمدی که تووجود یه سری ها هست ازکجا اومده ؟

روز شنبه خیلی ناراحتم کردن این دوتا خانم که یکیشون برای صرف ناهارش روی میزمیشینه ودقیقا پشت به من اه که ازبوی گندش حالم بهم میخوره اخه دختر هم انقدر باید بو بده ؟ ایییییی

خدابده اعتما دبه نفس چندبار مدیرمون بهش گفت خانم شما خیلی بوعرق میدین انگار که نه انگار اگر من بودم ازخجالت مرده بودم خلاصه که بازهم باهم جفت شدن وشروور گفتن دلم نازک شده زودی ازحرفای دیگران میرنجم واشکم سرازیر میشه

هرچند همه فکر میکنندمن بسیار وبسیار مغررو هستم اما غرورم شکسته اما هیچکس نمیدونه امروز هم باز چرت وپرت گفتن چندوقتی هست که مدیرمحترم گفتن دیگه برای شرکت نون نمیخریم وهرکی میخواد خودش بیاره

من هم معمولا ناهارم برنجیه اما صبح نمیدونم چرا انقدر یه دفعه ضعف کردم بیسگوییت هم داشتم اما خیلی یه دفعه حالم بد شد رفتم تواشپزخونه یه تیکه نون درحد یه لقمه برداشتم البته روزی یه دونه رو برای شرکت مجازن که بگیرن

من نون خالی زیاد دوست ندارم همون یه لقمه رو خوردم که برای یه اقایی بود البته خودش گفت برو برداد ای بابا اقا مگه نون دونه ۱۰۰تومن این حرفاروداره ؟

ظهر سر ناهار برای اینکه ازنیش این دوتا عقرب درامان باشم رفتم نمازخوندم که وقتی برمیگردم این دوتا لجن رفته باشن بعد ناهار بخورم از گرسنگی نفهمیدم چی خوردم که اومدم دیدم مارغاشیه ناهارش روخورده رفته اما اون یکی عقرب مونده

مارغاشیه هم صحنه رو برای جولون اماده دید دوباره شروع کردن به شرو ور گفتن که اره اگر نونمون اضافه اومد خانم ابدارچی بزار تویخچال اون یکی : اگر بمونه

اون یکی :خانم ابدارچی راضی نیستم اگر کسی ازش بخوره وکلی ازاین حرفا

 

خاک برسر گداصفتتون کنند بدبختا ازفردا میخوام هرروز پول بدم نون بگیرن اینجا هرکی خواست بخوره ازشیر مادرحلال ترش

ای خدایا دلم خیلی ازحرفاشون میگیره دست خودم نیست نمیتونم بی خیال بشم

کسی بهم نگه محلشون نزار

خواهش میکنم اگر کسی راهکاری بلده که بتونه به ارامشم کمک کنه راهنمایی کنه خسته شدم

روزای بدی رو میگذرونم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 15:9  توسط man  | 

همچنان مثل قبلیم

هنوز هیچی تغییر نکرده هنوزازاینجانرفتم نمیدونم کی میتونم ازاین محیط راحت بشم تصمیم دارم برای پنجشنبه دوباره بامدیرمون صحبت کنم دیگه قطعیش کنم که میخوام برم خسته شدم حالم ازنگاههای اطراف بهم میخوره

 

ازاینکه میدونم احترام ظاهری بهم میزارن دیوونه شدم ازاینکه محبوبیتم به منفوریت تبدیل شده خیلی ناراحتم خیلی دارم غصه میخورم حدودیه ماهه که داره ازاون روز کذایی میگذره اما هنوز هیچی تغییر نکرده صبحی نیست که ازخواب بیدار بشم و تصویر اون روز واون حرفارو نداشته باشم

وفکر میکنم که فقط بارفتن ازاینجا همه چیز درست میشه اما بعیدمیدونم مدیرمون بااستعفام موافقت کنه نکنه من که نمیام هرغلطی میخوادبکنه بزار بکنه

برام سخته گرونه زور داره یکی دیگه هرغلطی دلش خواست کرد هرکثافت کاری رو میکنند اسمشم میشه شیطونی اونوقت من نتونم ثابت کنم وهمه بهم به چشمی نگاه کنند که تهمت زدم

 

وای خدایا عجب صبری داری خوب جوابشون رو بده دیگه چرا چرا من باید به گناه کسی دیگه مجازات بشم کی میشه این خاطرات کثیف اینجاازذهنم پاک بشه

یعنی درست میشه ؟

شبها کابوس میبینم اصلا خوابم نمیبره تاصبح صد بار اینور اونور میشم تابخوابم ای خدایا ازت میخوام یه کاری کن این روزای بد رو فراموش کنم تموم بشه همه چیز تموم بشه

تجربه تلخی بود دیگه به احدی اعتمادندارم ازسایه خودم هم میترسم روی حرف هیچکس نمیشه حساب مردم عوض شدن ادما پست شدن

خدایا بگذرون این روزارو تحملم تموم شد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 11:18  توسط man  | 

امروز شنبه است

 

اصلا ازشنبه ها خوشم نمیاد البته الان دیگه مهم نیست انقدر گرفتاری دارم که حواسم به شنبه دوشنبه نیست

پسرک مریض شده اینم یه ناراحتی اما هنوزدرمورد کارم درتردیدهستم نذرونیازکردم خدایاخودت کمکم کن

اگر اشتباه ازمن بوده توببخش من چوب اعتمادم رو خوردم که دیگه ادم شدم به هیچکس اعتمادنمیکنم اگر مدیرمون بانیمه وقتم موافقت کنه خیلی خوب میشه یعنی عالی میشه البته به شرطی که بعدش عقده ای نشه ولج کنه

اوضاع دفتر همچنان مثل گذشته است باکسی حرف نمیزنم مهم نیست

تومحی کار نباید دنبال دوست گشت هیچ همکاری دوست ادم نمیشه این تجربه خوبی بودهرچندکه خیلی دیر بدست اوردمش

هرکی این وب رو میخونه تمنا میکنم برام دعاکنه دعاکنید مشکلم حل بشه اگر حل نشه باید اخر ماه ابان بااین وب و کل خاطرات بادنیای نت خداحافظی کنم

برام دعاکنید

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 10:55  توسط man  | 

چه روزگاریه

 

امروز بارون قشنگی میبارید همیشه بارون رو دوست داشتم دلم میخواست زیر بارون بدوبدوکنم یاد خیلی وقت پیشا افتادم یادش بخیر

چرا هرچی بزرگترمیشیم دغدغه ها ی زندگیمون هم بزرگتر میشن چرا زیر بارون یاد ناراحتی هام می افتم وخوشحال نمیشم دلم میگیره مثل قبلا که زیر بارون میخندیدم دیگه خنده ام نمیگیره برعکس دلم میخواد ازفرصت استفاده کنم وکلی گریه کنم هیچکس هم نمیبنه خوبه ها!

اما جدیدا گریه ام هم نمیگیره انگار یه چیزی توگلوم گیر کرده خیلی هم گلوم درد میکنه احتمالا برم سراغ انتی بیوتیک خودمو گول میزنم

اصلا مشکلی نداشتم زندگیم داشت مثل همه سپری میشد باپستی بلندی هاش میساختم اما تو محیط کارم یه دفعه همه چیز بهم خوردبه خاطر خبرچینی به خاطر دوبهم زنی خدیا حالا میفهمم که چرا انقدر تاکید کردی غیبت نکنید خبرچینی نکنید واقعا زندگی ادمو بهم میزنه اما معتقدم گاهی اتفاقهای بد میتونه تاثیرخوبی دراینده داشته باشه امیدوارم برای من هم اینطوری بشه

اگر ازاینجا برم که انشاله میرم باید دنبال کار نیمه وقت باشم خداکنه پیداکنم وقتی هفته ای سه رو برم سرکار واییییییییییییی چه کیفی میده میتونم بقیه روزارو با پسر کوچولوم بانفسم همه زندگیم سپری کنم لذت بخش ترین دقایق زندگی من بازی کردن باشیرین زبونمه

خداخودت همه چی رودرست کن وازت میخوام تقاص منو ازاین ادمای کثیف ودورو بگیری من که حلالشون نمیکنم ازشون نمیگذرم توهم نگذر

ساعتهای سنگینی رو توی دفتر سپری میکنم یه ذره ارامش ندارم ای خداکمکم کن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 12:38  توسط man  | 

رفتم پیش مدیرمون بهش گفتم زودتر یکی رو بیاره کلی ادادراورد اما قبول کرد تاسربرج یکی رو بیاره خدایا زودتر نجاتم بده
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 16:5  توسط man  | 

دلم گرفته

خدایا چرا انقدر اسمون دلم ابریه با هر تیکی اشکام سرازیر میشه یعنی این روزای بدتموم میشه

دیوونه شدم دیگه ازدست ادما ی نامردروزگار چرا انقدر مردم بد شدن خدایا چرا همش من باید زار بزنم دیگران هر هر کرکر کنند

چرا این خانوم منشی که عامل همه جور کثافت کاری توی دفتر بود مدام غش و ضعف وریسه خوشحالی داشته باشه ؟

اما بنده که دارم این وضع رو میبتیم وتحمل میکنم وخون میخورم صدام درنیاد اما همش اشکام سرازیر باشه ؟

اخه خدایا یه ذره عدالتت رو روکن دیگه

به ابداراچیمون گفتم بره تمام حقیقت رو برای مدیرمون بگه تاحلالش کنم گفت نمیگم اگر بگم میگه عجب زنیکه عوضی بوده ها خوب واقعیت داره خانوم ادم مزخرفی هستی باابروی مردم بازی کردی

اینکه پنهان کردن نداره!

بهش گفتم حلالت نمیکنم واگذارتو به خدا میکنم خداخودش جوابتو بده به راحتی لبخند زد !

باشه بخندید روزی هم میرسه که حقایق رو میشه من لبخندمیزنم هرچندکه خیلی وقته خندیدن یادم رفته

فقط دوست دارم زودتر ازاینجا نجات پیداکنم یعنی میشه یعنی میشه روزی بیام اینجاروبخونم وبه این روزای خرابم بخندم؟

بگم چه خوب شد تموم شد دوست دارم سربرج ازاینجابرم امروز بازهم به مدیرمون میگم انگار جدی نمیگیره

به امیدروزی که حقیقت تواین دفتر رو بشه .

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 15:36  توسط man  | 

حال وروز امروز ما

اینم ازاوضاع احوال امروزمون

 

نمیدونم خدا داشت دل می افرید چرا واسه من یکی رو انقدر نرم ونازک افرید ؟؟؟؟؟؟؟؟

که زودی دلم برای همه میسوزه عین احمقا رفتم زنیکه اشغال رو صداکردم وبهش گفتم بیابرو حداقل به مدیرمون واقعیت رو بگو چون تو زحمت ۷ساله منو تواین دفتر به باد دادی وگفتم که حلالش نمیکنم وخدابین ماحکم کنه که وجدان نداشته اش بیدارنشد وگفت نه اینکارو نمیکنم ماهم مثل همیشه سپردیم به خدا

خاک برسر اشغالش کنند که ازدهات اومده تهران ادم شده حالم ازهرچی ادم اینطوریه بهم میخوره به هرکی میخواد بربخوره بخوره!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 12:1  توسط man  | 

۵۰۰ هزارتومن درراه خیر

 

خداپدرمادرشو بیامرزه اون اقاهه رو که به من زنگ زد وگفت ۵۰۰ هزار تومن میخوام توراه خیر خرج کنم وداد به من که اینکاروبکنم خدایییییییییی من که چقدر خوشحال شدم

این پول رو بین خیلی ها تقسیم کردم از ۴۰تومن گرفته تا بالا کلی ادم خوشحال شدم خدایا ممنونتم

موضوعات دفتر هم که تمومی نداره دلم میخواد این زنیکه ابدارچی رو تیکه تیکه کنم اما واگذارش کردم به خدا خداخودش جوابشو بده

خودم هم تاسر برج اینجام ببینم بعدش چی میشه وسرنوشت منو به کجامیکشونه چقدر نوشتن خوبه جایی که خیالت راحته کسی تورونمیشناسه هرحرفی دلت میخواد میزنی بخصوص من که دلم کوچیکه وزیاد بااین و اون دردودل میکنم

وکار دست خودم میدم اینطوری پیش هرادم نالایقی دردودل نمیکنم خلاصه که ازاوضاع دفتر همچنان حالم خرابه اما خوب ماه خوبی بود ماه پربرکتی بود ازنظر پولی الحمدلله مشکلی ندارم برعکس ماهای قبل خداکنه مامان هم یه خونه خوب پیداکنه

وای که چندماه دیگه نوبت خودمه بااین شوهر خوش اخلاقم که چقدر جنبه داره واسه خونه باید دنبال جای مناسب بگردیم چقدرهم کرایه ها رفته بالااااااااااااااا

امیدوارم روزهای اینده روزای خوب وخوبتری باشه فال گفته من حتما جابه جا میشم بهش اعتماددارم خیلی مطالب درستی گفت امیدوارم این یکی به نفعم باشه

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 16:0  توسط man  | 

امروز شنبه است

امروزشنبه است

 

من هیچوقت ازشنبه ها خوشم نمیومده حال واوضاعم ازچندروز پیش واون روز وحشتناک بهتره خداروشکر

 

بااین زنیکه اشغال منظورم همون کثافتی هست که باعث شد انقدر ضایع بشم خانم ابدارچی حرف نمیزنم سلام کرد جوابشم ندادم

دیروزرفتم فال قهوه وورق گرفتم خیلی باحال بود خیلی مطالب درستی گفت امیدوارم درمورد کارم هرچی گفته درست ازاب دربیاد

چون گفت ازاین خراب شده تو برج ۹میری ونهایت توربرج ۱۰سر شغل جدیدت هستی که شاید مبلغ حقوقت کمتر باشه اما راحتی و انگار که ازمادر متولد شدی مرسی صباجون

دلم برای پسرک شیرین زبونم تنگ میشه دیروز روز بدی نبود اما یه جورایی توگیجی بودم نمیدونم چه بلایی سرم اومده بود انگار یکی محکم مخ منوکوبیده بود تودیوار سرم درد نمیکرد اما گیج بودم واصلا محیط رو درک نمیکردم

دوسه ماه دیگه بازم میرم پیش صبا ازفال گرفتنش خوشم اومد فقط زودتر خداکنه ازاینجا برم راحت بشم به شدت درعذابم اینجا

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 9:26  توسط man  | 

دیروزمن

امروز اولین روزی هست که این وبلاگ رو درست کردم

 

میخوام حرفامو توش بنویسم تادیگه مجبور نباشم به هرکس وناکسی اعتمادکنم وباهاش دردودل کنم که بعدا همون برام بشه دردسرمثل دیروز دیروز بدترین روز عمرم بود روزی که بادستای خودم شخصیتم ابروم وتمام چیزایی رو که بهش میبالیدم خاک کردم

 

دیروز به تمام معناضایع شدم چرا؟

به جهت خریت اعتماداحمقانه اعتماد به کسی که یه قرون ارزش نداره اخه یکی نیست بگه روانی چرا به کسی که شخصیت چیپی داره اعتماد میکنی و جایگاهی رو که باچندسال بدبختی تومحل کارت بدست اوردی میسپری بهش که اونم به راحتی به بادش بده

حالم ازخودم بهم میخوره واقعا بهم میخوره تمام عمرم به هدر رفت بااشتباهاتم این اخریش هم که ازهمه بزرگتر

اصلا دلم نمیخوادزنده باشم احساس سرشکستگی میکنم یه ادم بی اعتمادبه نفس اما مغرور اخه این غروربخوره تواون سرت همیشه مشکل من سرزودعصبانی شدن ودرعصبانیت تصمیم گرفتنه عین ادمای احمق رفتار میکنم

 

زودی شاکی میشم و زودی هم یه تصمیمی میگیرم وعملی میکنم زودقضاوت میکنم ومتاسفانه زبونم هم ازکار نمی افته هیچوقت خفه خون نمیگیرم که باهرکسی حرف نزنم خوبم شد دیروز اونچه که نباید اتفاق می افتاد افتاد نمیدونم ایا تجربه ام میشه ؟

بعید میدونم من یکی ادم بشو نیستم اگر میخواستم ادم بشم تواین ۳۲سال شده بودم واقعا ازخودم ناراضی هستم من فرصتهای خوبی داشتم که مثل یه ادم زندگی کنم اما هیچوقت نتونستم چون ادم نیستم

چون دهنمونمیبندم باکسی حرف نزنم دردودل نکنم به هرحال دیروز مردم والان یه مرده متحرک هستم دیشب تاصبح نخوابیدم وگریه کردم الان چشمام کلی پف کرده اما نتونستم حرفموثابت کنم چون اعتمادکردم یعنی من یادمیگیرم که به کسی اعتمادنکنم ؟

اخه خدایا توکجایی اون عدالتی که توهرجای کتاب اسمانیت ازش حرف میزنی کجاست چرا جواب نمیدی چرااون لحظه که من داشتم تمام ارزشهام رو ازدست میدادم ساکت شدی واجازه دادی حق ناحق بشه اخه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایاداره باورم میشه که طرفدار ادمای خرابی داره باورم میشه که هردختری که کثافت کاری کنه بیتشر هواشوداری واخرسرهم یه شوهر خر سرراهش میزاری بره حالشوببره

باورکن دارم باورمیکنم اسم لاس زدنهای تلفنی شده شیطونی

اسم رابطه بامرد متاهل شده سوءتفاهم شده تهمت !!!!!!!!!!

چرا ثابت نکردی اون موقع کجابودی داشتی همه چیزو ازاون بالامیدیدی و لبخندمیزدی ؟

داشتی به شان ازدست رفته من میخندیدی اصلا منو دیدی؟

نمیدونم چی بگم ناامیدشدم اره ازدرگاهت ناامیدشدم دارم زارمیزنم مدام دارم اشک میریزم به حقی که ازم ضایع شدو توهیچی نگفتی !

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 8:56  توسط man  |